در متون باستانی هند، به روشنی به سلاح نیرومندی اشاره شده که قادر به کشتار دسته جمعی دشمنان بوده است. در توصیف چنین نیروی ویرانگری این طور نوشته شده است:
«با تمام قدرت به هوا پرتاب شد! ستون عظیمی از دود و آتش مانند ده هزار خورشید درخشان به هوا برخاست. این صاعقه مرگبار تمامی دشمنان را به خاکستر تبدیل کرد!»
حال بیایید از گذشته های دور به زمان حاضر برگردیم و به توصیفی که از انفجار بمب اتمی شده است نظری بیفکنیم:
نویسنده ای به نام «لورنس» که در بهار سال ۱۹۴۵ میلادی ناظر انفجار آزمایشی نخستین بمب اتمی در «الاموگوردو» واقع در «نیومکزیکو» بوده چنین نوشته است:
«درست در آن لحظه یک روشنایی عظیم که گویی متعلق به این جهان نبود مانند روشنایی هزاران خورشید از بطن زمین به هوا برخاست. در آن لحظه ابدیت خاموشی گرفت و زمان از حرکت باز ایستاد. فضا گویی سراسر در نوک یک سنجاق جمع شد. زمین دهان گشود و آسمان شکفته شد…! »
آیا این توصیف شاعرانه از انفجار نخستین بمب اتمی آمریکا با آنچه قرنها پیش در متون باستانی آمده شباهت ندارد؟
یک شباهت عجیب دیگر!
پس از آنکه نخستین بمب اتمی در «الاموگوردو» آزمایش شد کارشناسان مشاهده کردند که محل انفجار با بلور گداخته سبزرنگی پوشیده شده است. در حقیقت بر اثر این انفجار عظیم دانه های شن تبدیل به بلوری سبز رنگی شده بودند!
چند سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، دانشمندان باستان شناسان مکانی را در نزدیکی شهر «بابل» قدیم حفاری کردند. این مکان زمانی از شهرهای بزرگ بین النهرین (عراق کنونی) بود که «کورش» پادشاه ایران آن را تصرف کرد و «اسکندر» آن را به عنوان پایتخت آسیایی برگزید. گفته می شد که برج مشهور بابل – یعنی همان برج بلندی که به روایت تورات، پسران نوح کوشیدند برای رسیدن به آسمان بنا کنند – در این مکان بوده است. باستان شناسان بر آن بودند تا با انجام دادن یک حفاری عمودی ، زمین را مانند چاهی کنده پایین بروند. با این کار می توانستند به اطلاعات ارزنده ای درباره لایه های گوناگون و آثار تمدنهای باستانی و اشیایی که در اعماق زمین مدفون شده بود پی ببرند و یافته های خود را براساس دوره های گوناگون فهرست برداری کنند. در جریان این حفاری ابتدا از لایه های سطحی شهر «بابل» پایین تر رفتند تا آنکه به یک شهر قدیمی تر رسیدند. بین هر یک از لایه ها براثر جاری شدن سیل یا وزش توفان مواد رسوبی برجای مانده بود. باز هم به حفاری ادامه دادند. هرچه پایین تر می رفتند به تمدن های قدیمی تر می رسیدند که برخی از آنها متعلق به ۶۰۰۰ یا ۷۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح بود. در زیر آنها نشانه هایی از تمدن چوپانی پدیدار گشت و پایین تر از آن دانشمندان موفق شدند آثاری از تمدن غارنشینی با ابزارهای بسیار ابتدایی کشف کنند.
این کاوشها زمانی پایان یافت که سرانجام در زیر همه لایه های قبلی ناگهان با سطح سخت بلور ذوب شده سبز رنگ برخورد کردند. درست مانند آنچه پس از انفجار آزمایشی بمب اتم در «الاموگوردو» مشاهده کرده بودند!
آیا همه چیز بر اثر انفجار هسته ای به پایان رسیده و بشر دوباره از اول غارنشینی آغاز کرده بود؟
این پرسش با پرسش دیگری تکمیل شد و آن اینکه آیا بشر در آینده دوباره گور خود را به دست خود حفر نخواهد کرد و دوباره به دوره غارنشینی باز نخواهد گشت؟
بمباران اتمی دو شهر ژاپنی «ناگازاکی» و «هیروشیما» توسط آمریکا ( یعنی دارندۀ نخستین بمب آتمی جهان) هر چند به منزله لکه ننگی بر دامان تمدن بشری برجای ماند، اما مید است این تجربه دردناک ضد بشری درش عبرتی شود برای همه جهانیان تا هیچ ملت فرهیخته ای در آینده اندیشه اهریمنی به راه انداختن یک جنگ هسته ای را در سر نپروَراند!
نظرات () امروز تصمیم گرفتیم یه مطلب جالب بزاریم که شاید برای همه ی ما تداعی کننده ی جک و لوبیای سحر آمیز باشه ..تمام این عکسها حقیقی است



نظرات () خود را مجبور به پیشرفت کنید
|
ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آب های اطراف ژاپن سالهاست که ماهی تازه ندارد. بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن، قایق های ماهی گیری بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند. ماهیگیران هر چه مسافت طولانی تری را طی می کردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید. ******** اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند.
متاسفانه ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. زیرا ماهی ها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.
به محض اینکه شما به اهدافتان می رسید مثلاً " یافتن یک همراه فوق العاده خوب ، تأسیس یک شرکت موفق، پرداخت بدهی هایتان یا هر چیز دیگر "ممکن است شور و احساساتتان را از دست بدهید و دیگر به سخت کار کردن تمایل نداشته باشید. شما همین موضوع را در مورد برندگان بخت آزمائی که پولشان را به راحتی از دست می دهند، کسانی که ثروت زیادی برایشان به ارث می رسد و هرگز موفق نمی شوند و ملاکین و اجاره داران خسته ای که تسلیم مواد مخدر شده اند، شنیده و تجربه کرده اید.
و اما چطور ژاپنی ها ماهی ها را تازه نگه می دارند؟
توصیه : - اگر مشکلات و تلاش هایتان بیش از حد بزرگ و بیشمار هستند تسلیم نشوید. ضعف شما را خسته می کند، به جای آن مشکل را تشخیص دهید . |

نظرات () مانند سایه می آییم و مانند ابر می باریم و مانند رعد می خروشیم ،فراموش میکنیم که در این آمدن و رفتن فقط یک مسیر کوتاه داریم ،مسیری که با تپیدن ضربانی آهنگینش نمیکنیم ..
زندگی را شناختم ..زندگی را شناختی ...زندگی را شناختیم ..تمام داستان زندگی فقط جمع بود ...

گلهای زندگی را درون کتاب زندگی برایت به ارمغان می آورم تا بدانی زندگیت عطرآگین عشق است ...
دست در آسمان می برم و ستاره ای از چشمان ابر می چینم برای زمانی که ماه شرم حضور داشت ..
نظرات () پاهایت را بردار
مثل همیشه باز هم زیر پایت را نگاه نکردی
قلبم شکست!!!
گفتی بمان ،ماندم
ماندم و ندانستم در این بازی قایم باشک همیشه من باید چشم بگذارم؟
اشکهایم را برایت پست خواهم کرد
آه راستی تمبر ارسالی را بزن
دیگر لبان خشکم یاری ندارد!!
بوسه هایت را نمیشناسم ،تقصیر من است یا عطر گیسوان دیگری ؟؟؟؟؟ 
نظرات () عشق میدانست گاهی بر گونه سوار است و گاهی بر قایق چشمان ؛گونه ها را لایق بوسه ندانست که تجربه کند، تجربه ای به وسعت زاده شدن در چشم و جاری شدن در رد بوسه های گونه و جای گرفتن در تپش دوگانه ی دلها ،دلی که با شنیدن ضرباهنگ تپش یگانه اش نواختن قلبش را در مسیر ضرب او هدیه داد.....
در آخر هم نفهمیدم عشق را با چه تجربه کنم ،دیده که پر از ابر بهاری شود ؟ لبها که مهر سکوت هم آغوشش شود ؟دستها که نگران فشردن گرمی دستی دیگر باشد یا سردی رد دستی دیگر ؟ دل که تپش خود را در تپش پر طنین دیگری جستجو کند یا نگران شنیدن شکستن آن باشد ؟ عشق خود حیران است در این وادی که به نام انسان تعبیر شده ....
می تونی تصور کنی عشقت داره دور میشه ،اما دستی نداری برای نگه داشتن ،حرفی نداری برای بیان خاطراتت که شاید مرهمی باشه برای تنهاییش ،جایی که حتی تو هم حضور نداری .وقتی اینطوری بشه عشق هر چقدر دور بشه خاطرات به همان اندازه نزدیک میشن ،گاهی این خاطرات همراه با بارش ابر چشمانت همراه میشه که شاید بتونی رد پای رفتنش رو پاک کنی اما غافل از اینکه این بارش این رد رو عمیق میکنه و تو هنوز به عمق این رد پر آب پی نبردی ...
سخته ،گاهی بیان حقیقت اونقدر سخته که حتی چشمها نیز این بار رو به سختی به دوش می کشن ...گاهی نگاه اونقدر سنگین میشه که توان ضرباهنگ دلت رو به سختی میشنوی ...گاهی دوست داری کر و کور بشی که هیچ صدایی بجز صدای دلت نباشه ،اما وقتی دلت هم بهت حرفی نزنه ،اونوقته که میخوای دستات کمک کنن و تنگنای قلبت رو باز کنی ،اما وقتی می بینی دستی نیست برای یاری ،اونوقته که سکوت میکنی و همه فکر میکنن حرفی برای گفتن نداری ...
نظرات () 
گاهی وقتا بغضی تو گلوت هست که با هیچ فریادی شکسته نمی شود .گاهی وقتا اشکی تو چشمات هست که با هیچ بارانی لبریز نمیشود .گاهی وقتا شکستن دلی ،دل آسمان را به درد می آورد .گاهی وتا از خودت ؛ محبتت ؛ سکوتت متنفر می شوی .گاهی وقتا این تنفر از شیرینی عشق بالاتر است .گاهی وقتا تنفرو دوست داشتن با هم عجین می شود .گاهی وقتا دوست داری از چشمانت بخوانند آنچه در دل داری ،گاهی وقتا حتی آنچه در دل داری را نیز خود باور نداری .گاهی وقتا حس میکنی عزیزی ،اما پشیزی ارزش نداری .گاهی وقتا حس می کنی شانه ای هستی برای دل خسته ،اما خنجری میشوی برای ریش زدن بر آن .گاهی وقتا حس میکنی باید باشی ،بمانی ،اما بودنت جز رنج و عذاب چیزی نیست .گاهی وقتا محبت که دیدی لبخند میزنی و دوست داری محبت کنی ؛اما محبتت دشنه ای است در دستت برای زخم زدن .گاهی وقتا اصلا محبت نکنی بهتر است .گاهی وقتا سکوت خود بلندترین فریاد است .گاهی وقتا نیاز است که برای به دست آوردن دلی ؛ بشکنی .گاهی وقتا نیاز است در این شکستن با یک دل دیگر پیوند بخوری .گاهی وقتا لازم است خرد شوی اما خرد نکنی ؛حقیر شوی اما حقیر نکنی ،حقیقت را نگویی اما کتمان نکنی .گاهی وقتا لازم است که خودت باشی فقط خودت ...
نظرات () روزگاری مهر بود و وفا ،روزگاری عشق بود و صفا .روزگاری درتپشهای دل ،طنین بودن بود .اکنون منم و این دل تنها ،این دل زخم خورده ،نه از جفا ،نه از بودن ،از هستن ،از خواستن ،دست می برم در آسمان ،چیدن یک سر سوزن چشمک ستاره باران ،چیدن لبخند خورشید برگونه ی آفتاب گردان .دست میبرم در دل ابر،همنوا با دل پر دردش ،همنوا با آواز رعدش .دست میبرم ،امااین دستها چه خالی است .خالی از سوسوی ستاره ای دوردست ؛خالی از لبخندی محو ،اما پراز گریه باران ؛گریه باران چه شنیدنی است .گریه باران چه پرااز احساس است .احساسی با تپش دل آسمان ؛با وسعت آبی بیکران .اما ما ؛وسعت دلمان تا کجاست ؟چه رنگی است؟وسعت دل ماچه بی صدابارانی می شود و چه پرطنین بارش آغاز میکند .وسعت دل ،چه زود میگیرد .چه زود خرد میشود .وسعت دل ؛اما چه زیبا همراه می شود با نسیم تپش دل همراه ؛چه زیبا آواز همراهی سر میدهد.وسعت دل ما همیشه وسیع می ماند اما چه زود فراموش میکند وسعتی دارداندازه خورشید ؛وسعتی دارد به سوسوی ستاره های آسمان؛فراموش میکند اگر دل است نه اینکه یک دل است؛نه ؛بلکه دلی است جایگاه دل دیگر؛ای کاش به وسعت دل خود ایمان داشتیم .ای کاش... 
نظرات ()